تبليغاتX
4raah

 .

   


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرزو در ساعت 3:55 | لینک  | 

يك
گفت : خودت را به چيزي / كسي منگنه نكن.
اينكه برداشت من از اين كلام او اين باشد زياد هم اجهاف نيست در حق ش. اساس همين است كه هر كسي را به اندازه ي وسع ش قضاوت خاهند كرد. وسعت كه نه اما تنگي فهم من اين بود كه با خودم شرط كردم براي ادا و اطوار هم كه شده نه كاري كه ميكنم را توضيح بدهم نه حرفي كه قبلن گفتم را ، توضيح و شرح اضافي. يعني مثلن چيزي بنويسم و بعد يادداشت را به عناصر اوليه تجزيه كنم ( يادش بخير) بعد پشت و فلسفه ي هر جمله يا كلمه را به تفسير بنشينم . حالا ولي دارم همان كار را ميكنم . مي گويند گاهي لازم است گاهي هم مجبوري ( از نوع مي فهمي ، مجبورم :ي ) من طرحي داشتم ، طرحي كه خيلي وقت پيش ها به يادم آمده بود اما تا آن روز جلوي خودم را گرفته بودم .طرح اين بود كه از جمعي بخاهم بي كه همان لحظه ي گفتن كيف پولشان را چك كنند آن را در معرض قرار دهند، به اشتراك بگذارند. آن روز بيشترين تعداد نفرات بوديم . سه تا مهمان داشتيم و خب ري اكشن ها متفاوت تر ميشد تا وقتي جمع خودماني ست. هم تعداد آدم ها و هم برآيندي كه در ذهن داشتم و هم ذوق زدگي بيخودي و تحمل كم همه شان دست به يكي كردند كه در آن لحظه از جلسه خيلي بي مقدمه و هول هولكي مطرح كردم . بعد اما حالا واقعن از اجراي آن پشيمانم . گو اينكه خودم به شخصه لذت تجربه اين اتفاق را تا حد زيادي بردم اما پس بقيه چي؟ فكر ميكنم اگر كمي صبر كرده بودم ، به جاي جلسه هفتم ، جلسه چهاردهم مطرح شده بود هم دست شما راحت تر به سمت كيف ها مي رفت هم آنچه ميخاستيد بهتر پيدا ميكرديد هم وقت نوشتن رهاتر بوديد تا حالا...

دو
راستش خيلي سخت و البته همان ميزان لوس خاهد بود كه من بنشينم همه آنچه كه از اين بازي برداشت كردم را اينجا بنويسم. سختي ش چندان موضوعيت ندارد خيلي هم خوب ست اما لوس بودنش نه . هر كدام شما كه آنروز همراه بوديد از اين اتفاق/ بازي برداشت خودتان را داريد. هر كدام به چيزهايي فكر كرديد و هنوز چيزي در يادتان مانده ، من اگر اينجا فاش گويي كنم و هدف و برنامه ي خودم براي آن را بنويسم ، از آنچه در فكر داشتم دور خاهم شد. بيش از هر چيز مي خاستم كه جرقه هاي ذهني شما را بخانم. يعني آنچه به ذهن متبادر شده ، هر چه باشد. خاه داستاني كوتاه خاه يك كلمه . ولي براي آنكه چندان بي توضيح هم نباشم تيتروار سه چار تا از فكرهايي كه داشتم را در قالب آنچه ميخاستم نوشتم :
يخ بين شما بشكند ، حس كردم بعد از هفت جلسه همين قدر دور نشستن كافي ست
با هم ببينيم كه چقدر داستان ها نزديك اند ، لابلاي كارت ها و عكس ها و پول
ميخاستم ببينم چقدر حاضريد ريسك كنيد براي نوشتن ؟ توي بازي شركت ميكنيد يا نه؟ كيف تان را ميگذاريد وسط؟
ميخاستم ببينم كنجكاوي تان نسبت به هم چقدر هست ؟ زياد شده از جلسه اول تا بحال يا نه؟
ميخاستم ببينم چه كسي نفر اول به كيف ها دست ميزند ؟
و از اين قيل ....
پ.ن : در كل اين بخش روي صحبتم بيشتر با دوستاني ست كه عضو ثابت گروه هستند.

سه
زن ها كيف هاي ديدني تري دارند ، مثل لباس ها ، مثل آرايش اصلن مثل خودشان
توي كيف زن ها خيلي چيزها پيدا مي شود ، دقت كنيد من نگفتم هر كس هر چه در كيف دارد
من گفتم كيف پول ، كيف پول تعريف دارد و ندارد
گمان ميكنيم براي پول است اما بيشتر جايي براي غير پول
كسي اعتراضي نكرد چون به من لطف داشتيد؟ چون بازي بود ؟ چون چي ميخاست بگويد؟ :ي
به نظر شما كيف پول چقدر ميتواند شخصي باشد؟ اگر قرداد كنيم كه كسي دست به پول ها نزند و اصلن پولها را برداريم هر آنچه توي كيف ِ پول هست اگر پول نيست ، چيست؟
خب من از اين بابت متاسفم كه خيلي زود يك ايده را سوزاندم. به فجيع ترين شكل ممكن هم سوزاندم.
اگر من صبر كرده بودم تا چند جلسه بعد تر قطعن وقتي مي گفتم هر كس پنج دقيقه كيف ش را با ديگري عوض كند يا هر دو نفري كه مي خاهند خودشان انتخاب كنند و كيف را جابجا كنند . اينطور بازي سنگين تر و همه هم راحت دست به كار مي شدند. ما نسبت به هم كنجكاوي داريم .من هنوز و هر لحظه نسبت به رفقايم كنجكاوم اگر نبودم كه چرا فيس بوك ش را چك ميكنم ؟

چهار
داستان ها همين جا هستند ما كجا هستيم ؟
توي كيف رسول هر چه هست پول نيست
كيف هدي هر چه هست به پول مربوط ست
كيف مريم هماني را كه ميخاستم يافتم
كيف محسن هماني كه ميدانستم
اميرحسين هم طبق معمول ( بنويسم عجيب است و ) كيف ندارد.
مه سا مدام ميخاست كيف ش را از من پس بگيرد
سي ما ، مگر سيما هم بود؟ يك كيف خوشگل چرم قرمز با يك كارت دانشجويي به نام ؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 20:50 | لینک  | 

وا
به من چه که؟
من این ریختی‌ام
کاسه کوزه‌ام رو جمع می‌کنم میرم که یعنی دیگه قهر و این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیسش
بعد فرداش یادم میره
کلا فراموش کارم
همه چی یادم میره هی
یادم میره تموم کردم
اون ماهیه بود تو نمو؟
اون منم دیگه
کاراکترش رو از رو من ساختن
دیدی چه طفلی و حیوونکی و بدبخت و تنها و خل و چل بودش؟
از رو من ساختنش
همون قدر خنگ و بیچاره‌ام
حالا باید بیای بگی؟
هرکی یه ایرادی داره دیگه
منم خنگ‌ام
دسه خودم که نبوده
شده
والا
به رو میارن؟
آدمه دیگه
دل داره
بدبخته
اصن آدمی که دل داره بدبخته
آدمی که دل داره و فراموش‌کاره و زود به زود همه چی رو یادش میره بدبخته
اینجور آدم‌ها رو باید کشت
نه که خل و چل و بی ثبات‌ان
رو زمین نیستن که، تو یه عالم دیگه‌ان
اینه که باید اینا را کشت
اگه نه زندگی خودشون و اطرافیان رو به گند میزنن
بعد میشنن غصه می خورن
کار ِ دیگه ازشون نمیاد که
طفلی‌ان اصن
حالا تو باید بگی بهشون؟
گفتن نداره که
نوشته شده توسط آهو در ساعت 17:40 | لینک  | 

دريا گرم ش بود. پريسا به درياي جنوب مي گفت در تابستان.
مهندس مي دويد. دويدن را دوست داشت، متأسفانه "دويدن" هم نوعي سليقه است. متأسفانه نداشت يعني اين مهندس، دويدن را بيشتر از دوچرخه سواري و شنا و اسب دواني و كوه نوردي دوست دارد. مثلن من آمپول هوا را بيشتر از؛ دار زدن. تير باران. گيوتين. صندلي الكتريكي. يا هر چيزِ ديگري كه براي اعدام به كار مي رود من هم از آن با خبرم ولي الآن يادم نيست، دوست دارم. مهندس شايد دويدن را از خانوم اش هم بيشتر دوست داشته باشد. مثلِ مردي كه ديدنِ فوتبال را، بيشتر از نماز خواندن. مهندس مي دويد و ايستاد، خانوم ش با كلاه حصيري نشسته بر زير اندازِ نقره اي جنس نه، اما رنگ، مچِ پا مچ دست به پايين بُرُنزه مي كند، و عينكِ گوچي.
پريسا با لبخندِ بي رُژ -كه عجله داشتيم-، سفيد دندان، راستش دو دندان نُكِ پايين كمي زرد، پليپ دارد و بازْ دهان مي خوابد، مي گويد «تشنمه». داد مانندي مي زنم براي فاصله «مریم خانوم» چرخید سر، صدا کمی پایین «چیزی نمی خواین براتون بگیرم؟» دست تکان می دهد و کمی لبخند. حرف بزند بُرُنزه نمي شود انگار.
باد گرم بود. جنوب، باسنِ زمين بود. در راهِ فراهم كردن هاش دو اُ براي رفع تشنگي، دو دختر نوجوان را ديدم كه لباسشان سفت بود بيشتر، تا اين كه تنگ.
آب خريدم، چار تا راني، يكي اُربيتِ نعنايي و چار نخ وينستون اُلترا. فروشنده سوخته بود، نه در بازي ي لِي لِي كه رفته باشد پايش روي خط، نه اين كه مهره ي سوخته باشد. آفتاب.
همان دو كرِْمِ نوجوان نشسته بودند در قرينه ي پريسا از سايه ي درخت. سعي كردم نبينم شان. از پشت رفتم بالاْ سر پريسا. صداي مُشمّايي كه آب داخل ش بود و راني، لو داد. آن دو كرم از بطالت ما رفتند، پريسا گفت «خیلی عرق کردم» درَِ آبی ی آب را باز کردمُ قُلُپ قُلُپ خورد گفت «مرسی» دو تا رانی دادم پریسا گفتم «این دو تّا رَ مْ بدم به اينا»
خانوم مهندس سرش درد گرفته بود. حالت تهوع داشت، زرد شده بود و زشت با لاك بنفشِ بيست ناخن. من راني در دستمْ نمي گرفت. سرش پايين بود و در شُرُفِ عُقْ. مهندس مشغول بود هنوز، با موبايل و روي ماسه هاي خيس با برهنهْ انگشت پا، چيزي مي كشيد يا مي نوشت. دور بود. انگشت كوچك پاي راست مهندس مچاله بود، مانده باشد لاي جايي يا له شده باشد زير چيزي، مهندس خجالت نمي كشيد، سراسر سفر سندل به پايش. مهندس دور بود و زنش استفراغ كرد. زرد بود. پوست گوجه بود. برنجِ درسته، و انگار غضروف كباب. مريم خانوم بالا آورد.
پريسا آمد پيش مريم خانوم. مهندس گوشي به دست آمد پيش مريم خانوم. مريم خانوم گفت «سرم گیج می ره». مهندس آب معدنی را اشاره کرد باز کن به پریسا. سفت بسته بودم، داد به من، باز کردم. مهندس خالی کرد روی همسرش. مریم خانوم عصبانی، نیم خیز و گردن چرخان رو به مهندس، ابرو بالا آمده و دهن گشاد، جا خوردهْ صدا هوار «کــــْـكش مگه مريضي» افتاده فشار، پريده رنگ و كمي اخم، اشك.
پريسا گرد نگاهش، سريع بغل مي كند مريم خانوم را. مردمي نگاه مي كنند ما چار نفر را. مهندس لبخند مي زند. من يادم نيست سيگار خريده ام. به گوشه اي خيره مي شود و حواسم به تنها جايي كه نيست همين گوشه اي است كه به آن خيره شدم.
نوشته شده توسط اميرحسين در ساعت 14:26 | لینک  | 

هفتم صب گفتن خب دیگه بیاین برین مرخصی ، رو یه برگه ي چُسکی نوشته تاریخ برگشت صبح شانزدهم ساعت 6. داد و بیداد که این چه وضعشه مگه نگفتین ده روز؟  اینجوری که میشه 8 روز، اونم نصفه. ینی شب پونزدهم باید راه بیافتیم برگردیم که... "ابن ِ زیاد" میگه همین که هست نمیخاین نرین، همینجا از خودتون پذیرایی کنین! خودمونو میرسونیم  ترمینال. نمیدونم چه حس الکی جوگيرطوري راه افتاد که بیاین با هم برگردیم . سه ربع داشتیم اسم مینوشتیم. آخرشم نشدیم یه اتوبوس!! تو پادگان  100 نفر آدم بوديم همه ميخاستيم بيايم  تهران، حالا 20 نفر اسم جمع شده. هر کی با آدم خودش بود دیگه اصن همینه که یه نظر نیستیم، همینه که جمع کردن آدم تو ایران واسه هر کاری سخته، اي واي آدم دل و هوشش يهو ميره ان روزي كه  اونهمه آدم..اوه2 ولش کن الان پیداشون میشه، سیگارم نداریم دود کنیم تو چش همديگه . رفتیم ته اتوبوس نشستیم همون ب بسملا نگفته شوفر شرف ِ حضور پیدا میکنن که چتونه؟ حالا ما داشتیم چی کا میکردیم ؟ داشتیم ادا در میاوردیم این بچه صندلی جلویی آروم بشه گریه نکنه، بخنده که ما هم بخندیم. آقا به خودش گرفت که واسه من ادا در میاری، ایتو اوتو میکنم . پیادت میکنم والخ.  یه لحظه فهمید باید نصف اتوبوس خالی کنه بیخیال شد رفت. فهمیدم همچی بدم نشد بچه ها گفتن با هم بریمااا ، داشت میرفت گفت کل ِ اتوبوس میگرفتین اونطوری تا خود تهران میزدین و میرقصیدین... بعد یهو یه سکوتی شد ، خاص ص ص. مهدی که ما بهش میگیم میتی رف جلوی آبخوری وسط اتوبوس وایساد ، میدونین که کجا رو میگم؟ آره از اونجا به عقب مال ما بود. اول دستش برد جلو دماغش که ساکت. بعد با یه لحن کشداری که ینی باز برین تو رویا شروع کرد : چشماتونو ببندین ، فک کنین رسیدیم ترمینال، یه مشت سرباز ِ عذب اوغلی که بیست روزه دختر ندیدن، دختر چيه؟ ادم نديدن.  خسته ان داغونن اما رفتن حموم صورتا رو از ته ته اصلاح کردن یکیشون که ادکلن داشته داده به همه زدن ، بعد لباسای شخصی شون - وای از لباسای شخصی شون-  رو پوشیدن ، اومدن تو ترمینال هیچکی هم شک نمیکنه که اینا سربازن ، چون یه سری شون کلاه دارن نه از این کلاه نقاب درازا که همه میدونن مال سربازاس، نه هر کس یه نوع کلاهی گذاشته ، بقیه هم که کلاه ندارن مو کوتاه بهشون میاد انگار که رو مد باشن مثلن ،  بعد محمد رفته دم گیت که بلیط بخره ، محمد میگه بیستا واسه تهران ، روشو برمیگردونه میبینه :  بیست و دو سه ، یه آل استار ساق بلند ِ کرم ، یه شلوار لجنی از اینا که پر جیب و دکمه هس پائینشم گتر داره ، یه مانتو آستین کوتاه  مشکی نازک که تاپ آبی فیروزه ایش از زیرش معلومه، دست و  صورت برنزه یه آرایش ملویی با لبای قررررمز موهاشم مش کرده ازین رنگ قاطیا بعدم همچین ولوو  ریخته یه طرف صورتش و یه شال سفیدم مثلن سرشه ... محمد تا میاد که چشم بردارهصداش درمياد كه  ببخشید آقا شما زیادین؟ محمد خیلی میخاد نشون بده که بهم برخورد و این چه طرز حرف زدنه میگه  بله؟! يه بلهي ا كه يني فرمايش حالا حرفت چيه ؟ بعد طرف م بفهمه این بله ینی بیشتر حرف بزن ، توضیح بده، بگه ببین – همينجا همينجا عطف ماجراس دختره داره ميگه ببين نميگه ببينيد يا نگاه كنيد ، آدم به يه سريا فقط مي تونه بگه ببين -  ما یه اکیپ هستیم  (انگشت شو بگیره یه طرفی ) با هم اومده بودیم اصفهانو بگردیم و حالا هم میخایم برگردیم تهران ما بیست و پنج نفریم میشه که با هم یه اتوبوس بگریم  که بهمون خوش بگذره  بعد یه خنده ی آره و اینا هم چاشنی کار کرده این وسط ، بعد منتظر جواب محمد بمونه ، محمد جواب نده ، بازم محمد جواب نده انقد جواب نداد كه گفت ببخشید آقا حواستون کجاس؟ بعد خط نگاه محمد دنبال کنه ببینه که همون طرف اشاره انگشت روي اکیپ دخترا خشک شده ، گفتین این ِ اکیپ تون ، دوستانن اونان ؟ آره همونان که اونجا دارن میخندن ...
آب از دهن
هممون را افتاده بود  ، كله مون داغ شده بود  
يه صداي نخراشيده اومد که :
آقایون ِ سربازا کفشاتون
رو درنیارین که زن و بچه مردم نشستن از بو خفه میشن همينجوري هم مثه آدم آروم باشین كه مردم ميخان بخابن ... 

محمد - بهار هشتادو نه

نوشته شده توسط  در ساعت 17:24 | لینک  | 

 اصلا لعنت به خیابون‌ها و کافه‌های این شهر، والا.
اصلا چه کاریه آدم با طرف تمام سوراخ‌های شهر رو بره؟ نمیشه یه جا رو نشاشیده بذاره که فردا روزی مثل امروز هرگوری میره و هرجا سر میچرخونه بغض‌اش نگیره؟
اصلا خود ِ من فتوا صادر می‌کنم که های ملت،
4
جا واسه ایام بیچارگی خودتون پاک باقی بذارید.

زر‌ میزنم که

نوشته شده توسط آهو در ساعت 17:15 | لینک  | 

این هجوم ِ یکباره و لاینقطع اشک یک جور مریضی است آیا؟!
اصلا یک دانشمندی چیزی بیاید تحقیق کند من باب ِ این که آدمیزاد چقدر اشک دارد؟ چقدر بی صدا و یک ریز گریه کند تا اشک‌هایش خشک شوند؟
بعد من بروم کلاس بگذارم در مبحث ِ چگونه یک شبانه روز ِ کامل زار بزنیم اما اهالی خانه نشنوند و نبینند و کسی مزاحم گریه‌ی آدمیزاده خسته‌ی خراب ِ بی هیچی نشود،
امان نمی‌دهد اشک، هی همه دنیا تار می‌شود، همه دنیا مات و محو شده، می‌ترسم، دنیا محو شده و من را می‌ترساند،
.
.
.

از منظومه بلند و ناتمام زر ِ مفت

نوشته شده توسط آهو در ساعت 17:5 | لینک  | 

1

April 3, 2011 14:06

-عکسهای فلیکرت رو دیدم احساس نمی کنی عوض شدی بعد آشنایی با من؟

چیاست یعنی؟ چرا خب!

-من باعث ش بودم؟

یه بخشی ش. عکسها که واسه بعد با تو بودن نیست، ولی خب میگم که خیلی چیزام عوض شد بعد تو. تو فکر نمی کنی بعد کات با من خیلی بهتر شدی؟

-چرا بهتر؟

شدی دیگه! هم اونروز.. هم عکسهات چابهار! اون موقع میرفتیم بیرون دوسِت نداشتم واقعن! الان خیلی خوب شدی ولی لعنتی!

-آهان خوش تیپ شدم؟

اوهوم

-بیا بوس ش کن پس

:* وی پی ان داری؟

-آره. چطور؟

من چه جور فرقی کردم؟ فلیکر نتونستم ببینم خودم

-اون کنارِ دریا ئه از زمین تا آسمون با اون دختر زشت چند ماه پیشش فرق داره

قربونت برم من! نمیگم تغیر نکردم! اما عکسهام هم که نگاه می کنم وقتهایی که با تو بودم زشت تر بودم. تقصیر خودت بود.

-چرا؟

نمی دونم. قبول نداری؟ خیلی انتقاد می کردی!

-تهرانی؟

یه کم صبر می کنی؟

-آره

مچکرم :**

-:*

April 5, 2011 19:38

الان قیافه ت چی جوریه؟

-چطور؟

الان که من انقدر داغونم تو خیلی خوبی دیگه حتمن

-آره. خوبم. تو چه مرگته؟

تو نمی تونی بغل خوب بدی، نه؟

نمی تونی دیگه! هرچی من بخوام نمی تونی!

-بیا بغلم

April 7, 2011 02:21

فردا دوباره می پرسی جا چی شد؟

-آره

-شب بخیر

تو باید بوس کنی موقع شب بخیر! ریمایندر!

-:* بخواب دیگه

You have 1 miss calls from +989372… at 07-04-2011 15:18

You have 2 miss calls from +989372… at 07-04-2011 15:22

آنتن ندارم، جانم؟

-کجایی مگه؟

کافه

-کدوم کافه؟

پراگ

-با (…)؟

You have 1 miss calls from +989372… at 07-04-2011 16:40

باش که مهم نیست!

-چیش مهمه؟

بوس می خواد؟

-با کی اونجایی؟

(..) فرقش چیه؟ با یه سری بچه ها! همون روز م...

-من ندیدم اون روز! داشتم میومدم پراگ! دیدم هستی نمیام دیگه

دارم میرم. بیا. هرجور راحتی.

April 7, 2011 17:49

رفتی کافه؟

-آره

April 9, 2011 21:52

-بیا

April 9, 2011 00:56

کجا میری واقعن؟ سفر؟

-نه کرج

میمونی؟

-آره

جا داری؟ یا خوابگاه؟

-خوابگاه.

نوشته شده توسط آرزو در ساعت 16:54 | لینک  | 

اينجا ساكت است. آنقدر ساكت كه انگار به احترام زندگي مرده اي سكوت اعلام كرده اند و من سكوت را دوست دارم.غرو ب هاي بارور شده از دانش سكوت را هم ( به قول فروغ ) .صبح كه صورتم را با آب شستم انگار آشفتگي هايم را به قطره هاي آب مي سپردم.اينجا همه چيز خوب است و من ديگر از هيچ چيز تعجب نمي كنم.. نه از دروغ هايی که راست می شوند و نه از راست هايی که دروغ می شوند. نه از چيزهايي كه مي گويند و نمي شنوم و نه از چيزهايي كه نمي گويند و مي شنوم. نمي خواهم گزارش آخرين اتفاق هاي جهان را بگويم چون آخرين اتفاق ها هنوز نيفتاده اند و شايد چون ديگر در اين جهان هيچ اتفاق تازه اي نمي افتد...

نوشته شده توسط  در ساعت 16:48 | لینک  | 

"شب ِ یلدا"ی پور احمد روایت خوبی دارد. فروتن هم رل اول قصه را خوب عاشقی کرده. فیلم با رفتم همه ی زندگی یک مرد آغاز میشود،با یک پایان! حامد ِ قصه با بهت و ناباوری زندگی تک نفره ی خود را آعاز میکند. تمام سکانس ها محدود به آپارتمان ِ حامد است. آپارتمانی پر از عکس و فیلم و جای ِ خالی ِ زنی که به قولی: "از ایران نرفت،از این خونه رفت!".

سکانس های عزیز و حامد روان و خوب است، اما اگر "شب یلدا" را روایت تنهایی های یک مرد بدانیم، ورود ناگهانیِ مادر حامد(عزیز) انتخاب درست و به جایی نیست.

شب یلدا پتانسیل ش را داشت. حامد باید تمام راه را تنها ÷شت ِ سر میگذاشت، دلواپسی های مادر از همان راه دور و مکالمات تلفنی گویا بود، جای گله باقی نمیماند اگر عزیز نمی آمد، اگر قیمه ریزه نمی آورد! مادرانه های عزیز را نمیتوان دوست نداشت، تمامِ حرف من ریتم کند و یک نفره ی مطلوب ِ فیلم بود، که با آمدن مادر حامد بهم ریخت.

حامد باید خودش، به تنهایی، گذشته اش را سرک میکشید و پوست می انداخت. "شب یلدا" پتانسیل ش را داشت.

نوشته شده توسط سيما در ساعت 13:46 | لینک  |