تبليغاتX
چهارراه

چهارراه

تقاطع افکار دوست داران جامعه شناسی

دین و مدرنیته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط محسن جعفری مقدم  | 

نشست این هفته در روز ۵شنبه ۱۹ مردادماه ساعت ۵/۹ صبح برگزار می شود.

موضوعات مورد بررسی:

ادامه ی بحث ازدواج موقت

نظریه ی هویت و بنیادگرایی اسلامی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:43  توسط سالار.ا.ن.کاشانی  | 

فلسفه و علوم اجتماعى

فلسفه و علوم اجتماعى

 

احمدرضا همتى مقدم

 

در حال حاضر توافق كاملى ميان اقتصاددانان، جامعه شناسان و روانشناسان در مسائل محورى و مشخص رشته شان وجود ندارد. به نحو مشابهى، فيلسوفان نيز اجماعى بر روى ماهيت دقيق اين رشته  ها ندارند. اما اين ايده كه فلسفه رابطه تنگاتنگى با علوم (فيزيك، بيولوژى، جامعه شناسى، روانشناسى) دارد، تقريباً مورد توافق تمام فيلسوفان است. برخى براين باورند فلسفه به سئوالاتى مى پردازد كه علوم قادر نيستند به آنها پاسخ دهند و البته در اين ميان فيلسوفان به اين مسئله نيز مى پردازند كه چرا علوم نمى توانند به اين گونه سئوالات پاسخ دهند. در مقابل برخى معتقدند كه علوم در نهايت قادر هستند به هر سئوالى پاسخ دهند. جدا از اين مسئله كه حق با كدام گروه است، قطعاً سئوالاتى وجود دارند كه علوم لااقل در حال حاضر قادر به پاسخگويى آنها نيستند. برخى از اين سئوالات بى پاسخند. صرفاً بدين دليل كه ابزارهاى آزمايشگاهى مناسب يا نظريه هاى مناسبى وجود ندارند. مثلاً در فيزيك امروز سئوالاتى درباره «ماده» مطرح مى شود كه براى پاسخ به آنها به «شتاب دهنده هايى» نياز داريم كه از آنچه امروز در دسترس است، بسيار قوى تر باشد و البته سئوالاتى نيز از ديرباز پيش روى دانشمندان بوده كه امروز تصور مى شود پاسخ هاى مناسبى مى توان به آنها داد. مثلاً اكثر زيست شناسان در حال حاضر باور دارند كه نظريه هاى تكامل و ژنتيك لااقل مى توانند به سئوالاتى درباره ماهيت انسان، منشاء انسان و ماهيت حيات پاسخ دهند.

اما هنوز سئوالاتى وجود دارند كه بى پاسخند، سئوالاتى درباره شعور و آگاهى، تفكر و انديشه، احساس و عاطفه. البته روانشناسى جديد ادعا دارد كه پيشرفت هاى قابل توجهى در پاسخ به اين سئوالات داشته است. اما اين ادعاها در بهترين حالت محل مناقشه اند.  همان گونه كه ادعاى زيست شناسان در پاسخ علمى به سئوالاتى درباره ماهيت انسان محل مناقشه است. مثلاً الهيون و حتى برخى زيست شناسان چنين پاسخ هايى را رده كرده اند.

بنابراين شايد بتوان گفت: علاوه بر سئوالاتى كه علم در حال حاضر قادر به پاسخگويى آنها نيست، سئوالاتى نيز وجود دارند كه علوم هيچ گاه نمى توانند به آنها پاسخ دهند. اما نكته مهم اين است كه بحث درباره وجود چنين سئوالاتى خود يك بحث فلسفى است.

براى اينكه بدانيم علم به چه نوع سئوالاتى مى تواند پاسخ دهد و آيا محدوديت هايى نيز در اين ميان وجود دارد يا نه، بايد به دو نكته توجه كنيم: اول اينكه روش علم يا روش هاى علوم را مشخص كنيم. دوم، بر روى سئوالاتى كه جست وجو براى يافتن پاسخ هاى آنها معقول است، توافق داشته باشيم.

بدون آنكه بدانيم چه روشى، روش علمى مناسب براى پاسخ به سئوالى خاص است، نمى توان پاسخ به آن سئوال را پاسخى علمى به حساب آورد و البته اگر سئوالى قابل درك و روشن نباشد، جست وجو براى يافتن پاسخ آن كارى غيرمعمول است و اينجاست كه پاى فلسفه به ميان مى آيد، يعنى ترسيم خطوط كلى روش هاى علمى و انتخاب سئوالات، امورى نيستند كه علوم خودشان بتوانند آنها را نشان دهند بلكه آنها سئوالاتى فلسفى هستند.

موضوعات هنجارى و ارزشى از ديگر سئوالاتى هستند كه دانشمندان نمى توانند خودشان به آنها پاسخ دهند. علم نحوه اى را كه جهان هست توصيف مى كند و توضيح مى دهد، اما نمى تواند توضيح دهد كه آنچه هست خوب است يا بد يا چگونه بايد باشد و البته علم با توصيف نحوه اى كه جهان هست و با خلق امكانات تكنولوژيكى جديد سئوالاتى درباره آنچه دانشمندان و غيردانشمندان بايد انجام دهند، با خود همراه آورده است. اما علوم خودشان نمى توانند به اين گونه سئوالات پاسخ دهند. فيزيك نمى تواند توضيح دهد كه چه هنگام استفاده از بمب اتمى مجاز است، فيزيك تنها توضيح دهد كه چگونه مى توان بمب اتمى ساخت. پزشكى نمى تواند چگونگى توزيع عادلانه خدمات بهداشتى را توضيح دهد، پزشكى تنها چگونگى درمان بيماران را توضيح مى دهد.

البته برخى پا را از اين فراتر گذاشته اند و معتقدند كه مردم براى پاسخ به سئوالات بنيادى درباره آنچه خوب است يا بد، نيازى به قيد و شرط هاى علمى ندارند. اما اين موضوع كاملاً محل بحث است و قطعاً اين جر و  بحث، مناقشه اى فلسفى است.اما آيا محدوديت   هايى براى سئوالاتى كه علم مى تواند به آنها پاسخ دهد وجود دارد؟اگر وجود دارد، چرا وجود دارد؟ چه چيزى موجب مى شود تا علم از پاسخ به اين نوع سئوالات بازداشته شود؟ اگر اين نوع سئوالات نبايد به شيوه   هاى علمى پاسخ داده شوند، چگونه مى توان به آنها پاسخ داد؟ و اگر همان گونه كه برخى ادعا كرده اند هيچ محدوديتى براى قدرت علوم نيست، چرا برخى سئوالات از ديرباز و حتى قبل از تولد علم هنوز بى پاسخ مانده اند؟اين گونه پرسش ها نيز از جمله سئوالاتى هستند كه فلسفه را به علم پيوند مى زنند. بنابراين ما به طور كلى با دو نوع پرسش روبه روييم كه فلسفه را با علم مرتبط مى سازد. ۱- سئوالاتى كه علوم قادر نيستند به آنها پاسخ دهند و۲- چرا علوم نمى توانند به اين گونه سئوالات پاسخ دهند. بخش هاى مختلف فلسفه جنبه هاى متفاوت يك يا هر دو سئوال را بررسى مى كنند. البته در ميان تمام علوم، علوم اجتماعى با سئوالات فلسفى بيشتر عجين شده است و دانشمندان علوم اجتماعى به اين نوع سئوالات توجه بيشترى داشته اند.

منبع:

Philosophy of Social Science A. Rosenberg.۱۹۹۵

 

منبع: روزنامه شرق

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:53  توسط   | 

برای شرکت در جلسه ی این هفته ـ پنج شنبه ساعت ۹ صبح ـ این یادداشت را بخوانید.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 17:36  توسط سالار.ا.ن.کاشانی  | 

مراحل عمومي نگارش مقاله علمي

 

 

به نام خدا حکيم

مراحل عمومي نگارش مقاله علمي

 

الف: اقدامات مقدماتي

 

1.     تصميم گيري در مورد عنوان مقاله[1]

§       نگاه كلي : عنوان مقاله بايد اشاره اي به کليد واژه اي داشته باشد که ناظر بر کل مباحث مقاله باشد و در يک مفهوم کلي در عنوان اصلي مقاله منعکس شود.

§       نگاه مشخص: عنوان مقاله بايد اشاره به حرف اصلي مقاله داشته باشد که در عنوان فرعي منعکس مي شود.

1)      مطالعه امکانات تحقيق و عملي بودن تحقيق (لازم است به سئوالات ذيل توجه شود):

2)      آيا اطلاعات کتابخانه اي در خصوص سئوال و موضوع اصلي تحقيق وجود دارد؟

3)      آيا امکان نگارش مقاله با توجه به محدود بودن زمان تعيين شده تحقيق و ساير محدوديت هاي کار تحقيق وجود دارد؟

4)      چه مقدار سئوال اصلي مقاله مرتبط با موضوع درس و سابقه مطالعاتي محقق است؟

 

2.     تهيه طرح كلي و نمودار تحقيق[2]

سرفصل ها، عناوين فرعي هر فصل و احيانا زير عنوان هاي عناوين فرعي مشخص شود بگونه اي که در يک صفحه کل کار در قالب يک طرح قابل رويت باشد.

3.     نگارش حرف اساسي مقاله[3]

حرف اساسي مقاله به خواننده توضيح مي دهد كه مقاله در مورد چه خواهد بود و چه نكته اساسي را نويسنده مقاله بيان مي كند و به عبارتي چه نكته جديدي را نويسنده مقاله به مطالعات پيشين و يا اساسا به دانش بشري اضافه مي كند.

 

ب. جمع آوري اطلاعات

 

§       با افرادي که در رابطه با موضوع تحقيق مورد نظر شما، تجربه علمي گسترده دارند، در خصوص روش انجام تحقيق، نظريه هاي مهم، کتابهاي مهم و مسائل اساسي تحقيق مشورت شود. در صورتيکه تحقيق جنبه بين رشته اي دارد، با محققين چند حوزه مشورت شود.

§       از جمع آوري اطلاعات پراکند پرهيز شود.

§       مرور اجمالي بر کتاب ها، مقالات و خلاصه مقالات در ارتباط با موضوع صورت بگيرد.

§       مطالب همزمان با جمع آوري وارد کامپيوتر شود و بر اساس فصول مربوطه و عناوين فرعي دسته بندي شود.

 

ج‌.      نگارش متن اصلي مقاله[4] 

 

مقاله علمي داراي پنج جزء اساسي است که حتما با عنوان مستقل از هم متمايز شود:

1)      مقدمه

2)      متن اصلي مقاله

3)      نتيجه گيري

4)      کتابنامه منابع

5)      ضمائم و زيرنويس ها

 

ج 1. نگارش مقدمه[5]

 

نظر به اينكه مقدمه و جمع بندي بايد ناظر بر بدنه اصلي مقاله باشد، لازم است پس از پايان يافتن بدنه اصلي مقاله تدوين شود.  نکاتي که در نگارش مقدمه بايد بدان توجه کرد عبارتند از:

  • در پاراگراف اول مقاله، عبارت هاي جذاب نسبت به موضوع (اهميت موضوع و نقش آن در حوزه اصلي تحقيق مثلا حوزه جامعه شناسي ارتباطات  و فرهنگ) اصلي مقاله بکار گرفته شود.
  • عبارات خلاصه اي كه خواننده را متوجه موضوع اصلي مقاله بكند در بخش اوليه مقدمه نگارش شود.
  • مقدمه تاريخي كه منعکس کننده مطالعات پيش باشد و به نوعي منعکس کننده نظريه پردازان حوزه اصلي مقاله و سئوال اصلي مقاله باشد ذکر شود.
  • ارائه مطلب اساسي مقاله در يك پارگراف
  • در پاراگرف آخر مقدمه اشاره اجمالي به مباحثي که مقاله به آن خواهد پرداخت، ضروري است.

 

ج 2. متن اصلي مقاله

 

متن اصلي تحقيق بايد عناوين اساسي را كه در نمودار كلي تحقيق پيش بيني شده دنبال كند، اگر چه در مسير نگارش مقاله ممكن است تغييراتي در نمودار اوليه مقاله اعمال مي شود.

ابتدا لازم است زير هر يك از عناوين از قبل تدبير شده، چند پارگراف توضيحي نگارش شود و به مرور با تكيه بر اطلاعات جمع آوري شده مطالب توسعه داده شود.

متن اصلي مقاله بايد به دو قسمت به هم مرتبط تقسيم شود:

1) بخش نظري:  در اين بخش، 1) مفاهيم کليدي تحقيق، 2) حوزه مطالعاتي تحقيق، 3) نظريه هاي بزرگ مربوط به سئوال اصلي مقاله 4) و نظريه هاي خاص که بصورت مشخص مرتبط با سئوال اصلي مقاله باشد همراه با مباحث ترکيبي که ابعاد مختلف موضوع مورد بحث را تبيين مي کند، مطرح مي شود.

2) بخش عملي:  در بخش عملي تحقيق با استفاده از پشتوانه هاي نظري مقاله، سئوال اصلي تحقيق در قالب مطالعات اسنادي و کتابخانه اي و يا در قالب مطالعه ميداني مورد بررسي قرار مي گيرد.

نکته مهم: بين مباحث نظري و عملي مقاله ارتباط معناداري برقرار شود و از ارائه مطالب بصورت جزائر جدا افتاده و بدون ارتباط با يکديگر پرهيز شود.

 

ج 3. نگارش نتيجه گيري نهائي[6]

 

§       لازم است جمع بندي هماهنگي از مباحث مختلف متن اصلي مقاله  در ارتباط با سئوال اصلي مقاله، ارائه شود.

§       بين خلاصه کردن  و استنتاج قاعده مند مطالب مقاله تفاوت وجود دارد.

§       در بخش نتيجه گيري، تلاش مي شود با تکيه بر سئوال اصلي مقاله و مباحث مطرح شده،  قواعد کلي، نظريه ها و ديدگاه هاي منتزع از مطالعات تحقيق منعکس شود.

§       ديدگاه نهائي نويسنده نيز در نتيجه گيري پاياني طرح مي شود.

 

نکته مهم: بين مطالب مطرح شده در مقدمه، متن اصلي مقاله و نتيجه گيري بايد يك ارتباط منطقي وجود داشته باشد.

 

ج 4. کتابنامه و كيفيت ارجاعات به ساير كتب و مقالات و تدوين كتابنامه[7] پاياني مقاله

 

در متن مقاله انواع ارجاعات  وجود دارد:

  • نقل قول مستقيم: نقل قول مستقيم حتما بايد داخل گيومه قرار گيرد و در پايان نقل قول با ذکر (فاميل نويسنده، سال انتشار مطلب و صفحه) مطلب را به اتمام رساند. مي توان قبل از نقل قول ارجاع را بصورت ذيل ذکر نمود:

استيفن والت[8] (1992:323) انقلاب را "از بين بردن يک دولت مستقل توسط اعضا همان جامعه و جايگزين کردن دولت جديد مبتني بر نظام سياسي جديد" تعريف کرده است.

  • نقل قول غير مستقيم: در نقل قول غير مستقيل ساختار جمله بندي عوض مي شود و حتي اصطلاحات و الفاظ تغيير مي کند. در چنين مواردي صرفا "قاميل نويسنده و سال انتشار مطلب" مثلا (گيدنز، 1999) ذکر مي شود.
  • ارجاع به چندين نويسنده: براي اشاره به يک مطلب گاهي نام چند نويسنده به ترتيب سال انتشار مطلب ذکر مي شود، تا گستردگي توجه به موضوع مورد نظر و توجه نويسنده به مطالعات پيشين منعکس شود. مثلا بعد از يک پاراگراف و يا يک مفهوم خاص نوشته مي شود (دورکيم، 1976، مارکس، 1980، وبر، 1982، فيدرستون، 1989، گيدنز، 1999 و هال، 2000).

 

روش تنظيم کتابنامه

 

§       در ساختار کلي کتابنامه به نکات ذيل توجه شود:

1. رعايت ترتيب الفباء

2. در مورد هر نويسنده ترتب زماني رعايت شود .

3. در صورتي که منبع مربوط به ژرنال و يا مجموعه مقالات و يا دائره المعارف است، ص ص نوشته شود.

§       کتابنامه کتاب

فاميل، حرف اول اسم، سال انتشار، عنوان کتاب، شهر محل انتشار کتاب، ناشر

دو نمونه:

1.      آلبرو، مارتين (1380) عصر جهاني: جامعه شناسي پديده جهاني شدن، ترجمه نادر سالارزاده و بيتا اسکندي نژاد، تهران، موسسه انتشارات آزاد انديشان.

2.      بهکيش، م. م. (1380) اقتصاد ايران در بستر جهاني شدن، تهران، نشر ني.

 

§       کتابنامه مقاله

فاميل، حرف اول اسم، سال انتشار، عنوان مقاله، نام ژرنال، شماره ژرنال،  شماره صفحه به صورت ص ص

Dyer, C. H. (1993) Eco-Cultures: Global Culture in the Age of Ecology, in Journal of International Studies, vol. 22 (3), pp. 483-501.

فرويد، ز. (1382) وراي اصلي لذت، ترجمه يوسف اباذري، ارغنون، شماره 21، ص ص 25-81.

 

توجه داشته باشيد که تنظيم کتابنامه و ارجاع به دائره المعارف، وب سايت هاي کامپيوتري و ...  از همين ساختار کلي تبعيت مي کند ولي در هرکدام اختصاصات خاصي وجود دارد که لازم است به منابع تفصيلي در خصوص شيوه نگارش کتابنامه و ارجاعات مراجعه کنيد.

 

ج 5. زير نويس ها[9]  و ضمائم

§       مطالبي كه نيازمند توضيح مي باشد و توضيح آن در متن موجب انقطاع مباحث مقاله مي شود، در زير نويس توضيح داده مي شود.

§       اساسا هر گونه مطلب توضيحي كه اشراف خواننده را بر مطلب توسعه مي دهد و درج آن در متن مقاله موجب پيچيدگي يا بريدگي مباحث مي شود، مي تواند در زير نويس نگارش شود.

§       معادل انگليسي اصطلاحات در زير نويس نوشته شود (از آوردن کلمات انگليسي در متن مقاله پرهيز شود و نام نويسندگي خارجي و اصطلاحات به زبان اصلي در زير نويس آورده شود). 

§       توضيحات يا بايد در زير صفحه نوشته شود و يا در پايان مقاله آورده شود (زير نويس در زير صفحه رجحان دارد) منتهي حتما بايد ملتزم به يکي از اين دو سيستم شد و در کل مقاله از آن استفاده نمود.

§       ضمائم مقاله مثل نمونه پرسشنامه، بعضي جداول مربوط به تحقيق و ... بعد از کتابنامه آورده شود.

 

د. كنترل نهائي كار و ويرايش نهائي تحقيق[10]

§       نگارش املائي و ادبي را کنترل کنيد

§       نظم عبارت ها را كنترل كنيد

§       ارتباط فصول مختلف مقاله را با هم بررسي کنيد

§       ارتباط بين مقدمه، متن اصلي مقاله و نتيجه گيري مقاله را بازنگري نمائيد.

§       در هر فصل ارتباط بين پاراگراف ها را کنترل کنيد.

§       ارتباط بين منابع ارجاع داده شده و کتابنامه را کنترل کنيد.

 

ح. نگارش خلاصه مقاله[11] در يك پاراگراف

 خلاصه مقاله اي در 150 کلمه تنظيم کنيد که مطالب ذيل را در بر داشته باشد:

  • اشاره اي به سئوال اصلي مقاله
  • مطالب اصلي مقاله
  • جمع بندي نهائي مقاله

روش تدوين خلاصه و نقد کتاب

 

1. ويژگي هاي شکلي:

       مشخصات کتابنامه اي کتاب در قسمت بالاي مقاله نوشته شود.

       در پاراگراف اول مقاله نام نويسنده کتاب و عنوان کتاب ، همراه با نگاه کلي نگارنده به کتاب، خوانندگان اصلي کتاب و ارزيابي کلي ذکر شود.

       متن نگارش شده به دو قسمت عمده تقسيم شود:

          بخش توصيفي تحليلي: 70 در صد نقد و خلاصه را شامل مي شود

          بخش ارزيابي و نقد: 30 درصد نقد و خلاصه را شامل مي شود.

       تعداد کلمات نقد  و خلاصه بين 700 تا 1000 کلمه باشد (سه تا چهار صفحه A4).

 

2. بخش توصيفي به سئوالات زير پاسخ مي دهد:

  • نقطه نظرهاي فرضي نويسنده چيست؟

§      نقطه نظر هاي نويسنده ممکن است بصورت صريح بيان نشود ولي در تحليل مطالب و استفاده عملي از ديدگاه ها انتزاع شود.

§      معمولا نقطه نظرات فرضي نويسنده در مقدمه کتاب نوشته مي شود.

  • نقطه نظرهاي اصلي نويسنده چيست؟
  • اين نوع مطالب نيز ازتوضيحات و تصريحات مقدمه اتخاذ مي شود..
  • ارتباط کتاب را با کتابهاي مشابه در رابطه با موضوع اصلي کتاب، مورد بررسي قرار دهيد.
  • چه مباحث تکميلي در اين کتاب در مقايسه با کتابهاي مشابه مطرح شده است؟
  • آيا اين کتاب اطلاعات جديدي را به حوزه مطالعاتي مربوطه اضافه کرده است؟
  • آن اطلاعات جديد چيست؟
  • آيا کتاب در موضوع خود منحصر به فرد است؟
  • اين کتاب براي چه نوع خوانندگاني بيشتر مورد استفاده خواهد بود؟
  • با چه معيار اساسي کتاب را مي توان مورد قضاوت قرار داد؟
  • آيا نويسنده در توسعه ديدگاه هاي اصلي خود موفق بوده است؟ توضيح دهيد.

 

3. ارزيابي کتاب

در ارزيابي کتاب به سئوالات ذيل پاسخ داده مي شود:

  • چه مقدار کتاب به اهداف خود، تحقق بخشيده است؟
  • براي اثبات ادعا، چه مستنداتي، مورد استفاده نويسنده قرار گرفته است؟ آيا اين مستندات قانع کننده است؟
  • چرا و چرا نه؟ آيا نويسنده بصورت قابل اعتناء نقطه نظرات اصلي خود را مورد توجه قرار مي دهد؟ آيا اطلاعات و تحقيقات متنابه  و قابل اعتنائي در ارتباط با ادعاهاي نويسنده ارائه شده است؟ يا صرفا عناوين و مطالبي است که اثبات شده نيست (در اين بخش بايد به بودن و نبودن مفاهيم کليدي و نظريه هاي اساسي توجه نمود و مورد تحليل قرار داد).
  • چه ايده ها و امکانات جديدي توسط نويسنده مطرح شده است؟
  • چه مطالبي از نظر نويسنده افتاده است؟
  • در مقايسه کتاب با ساير کتاب هاي که در اين موضوع نگارش شده است، چه ارزيابي داريد؟
  • چه مطالب اساسي، شما را قانع نکرده است؟
  • تجربه شخصي و نظر شخصي شما با توجه به نوع نگاهي که داريد در مورد کتاب چيست؟

4. چند نکته مهم

1.     نقد کتاب بصورت يک مقاله علمي نگارش مي شود.

2.     روش ارجاعات و تنظيم کتابنامه پايان نقد، تابع همان سيستم ارجاعات و کتابنامه مقاله علمي است.

3.     در نقد کتاب، نويسنده تلاش مي کند نقطه نظرات خود را در يک چهارچوب تئوريک ارائه کند و راه جديدي را براي نگرش به موضوع و مطالب کتاب و نگاه تکميلي آينده پيدا کند.

 

موفقيت شما را آرزومندم

 سعيد رضا عاملي



[1] Decide on the Topic

[2] Diagram of Research

[3] Thesis Statement

[4] Write the Body of the Paper

[5] Write the Introduction

[6] Write the Conclusion

[7] Bibliography

[8] Stephen Walt

[9] Footnotes and Endnotes

[10] Final Touching and Editing

[11] Abstract

 

                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

در ادامه مي توانيد يك سري هم به اين كار بزنيد:

                    ساختار مقاله علمی

 

بهرام محيی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:8  توسط   | 

بررسی روابط روحانیت و حکومت صفوی

مقدمه

عصر حکومت صفوی یکی از دوره های اقتدار و قدرت ایران در جهان بوده است. در این دوره ایران از نظر سیاسی، نظامی و اقتصادی در موقعیت مناسب و در خور توجهی بوده است به طوریکه براحتی می توان اهمیت ایران را در نوع برخورد خارجیان چه خارجی اروپایی و چه همسایگان مشاهده کرد. آنچه در این مکان قصد بررسی آن وجود دارد بحثی در روابط روحانیت و حکومت در این دوره می باشد. البته به هیچ وجه همنشینی روحانیت و حکومت چیز جدیدی چه در جهان و چه در ایران نبوده و نیست. در ایران باستان پادشاهان دیندار بوده اند و تشکیلات مذهبی خاصی داشته اند ومغ ها از قدرت قابل ملاحظه در عرصه ی سیاست برخوردار بوده اند. در دوره ی بعد از اسلام هم حکومتهای داخلی  تابع خلیفه که در عراق مستقر بوده است بوده اند. پس این همنشینی موضوع و پدیده ی جدیدی نیست که فقط مربوط به دوره ی صفویه باشد. ولی نوع فعالیت روحانیت، نفوذ آنها و چرخش مذهب که در این دوره اتفاق می افتد موضوعاتی است که بحث ما را تعریف می کند و به آن شکل متمایز از سایر موارد مشابه می دهد.

جناب استاد سؤالاتی را مطرح کرده اند و خواستار پاسخگویی به آن شده اند اما ترجیح می دهم ابتدا سؤالاتی دیگر طرح کنیم و به آنها پاسخ در خور توانایی خود بدهم و در نهایت به سؤالات مطرح شده فرود آیم. سؤالاتی از این قبیل : انتخاب شیعه به عنوان دین رسمی و اصلاً ایدئولوژی رسمی به چه منظور بوده است؟ تأثیر روابط روحانیت و حکومت درماندگاری صفویه، آیا حکومت صفویه را می توان مذهب سیاسی نامید یا آنکه خیر باید سیاست مذهبی نامید؟

شاه اسماعیل، لباس های سرخ و شیعه

در این قسمت سعی خواهم کرد از زاویه دید روانشناختی، نماد شناسی و سیاسی به بررسی عنوان مطرح شده بپردازیم. شاه اسماعیل بنیان گذار سلسله ی صفویه بعد از جنگ پدرش سلطان حیدر با رستم میرزا و شکست سلطان حیدر به گیلان فرار کرد و تحت حمایت حکومت شیعی آنجا قرار گرفت. وی مدت 5 سال در آنجا اقامت داشت. حال تصور کنید فردی که پدرش کشته شده و خود نیز بی پناه و فراری است و تحت تعقیب، مورد عطوفت فرد دیگری قرار می گیرد فردی که او را پناه می دهد و محترم می شمارد یعنی حاکم گیلان که شیعه است. از این زاویه ی دید شاه اسماعیل از آنجا تعلق خاطر شدیدی به شیعه پیدا می کند که فردی سنی پدرش را می کشد و در پی قتل او نیز هست و فردی شیعی او را پناه می دهد پس قابل درک است که به تشیع به لحاظ احساسی شدیداً وابسته شود. شیعه گری را خواجه علی باب کرد و شاه اسماعیل آنرا تثبیت کرد. موضوع دیگر این است که شاه اسماعیل نیاز به قیام دارد تا انتقام خون پدر را بگیرد و به جایگاه موروثی خاندانش جلوس کند و نیز به دنبال چیز تازه ای هم هست (حکومت) و نیز ایدئولوژی که قانع کننده باشد و موتور حرکت او و مریدانش را شتاب دهد.

لذا به شیعه رجوع می کند. شیعه برخلاف تسنن سرخ است بزرگان آن یا شهید شده اند یا مسوم ، شیعه های زیادی دیگری نیز از دم تیغ ظالمان گذاشته اند بنابراین شیعه و شیعیان آمادگی انقلاب را دارند اما اهل تسنن علتی برای این کار ندارند به نظر من تلقی شاه اسماعیل از شیعه ؟ که تاکنون توجهی به آن نشده است لااقل در منابعی که مطالعه کرده ام تلقی سرخ گونه ای بوده است. شعار شاه اسماعیل لباس سرخی بوده است که اهالی تبریز را پس از شیعه شدن یا شیعه کردن وادار به پوشیدن آن کرد و نیز رنگ کلاه قزبالش سرخ بوده است با 12 برش ( که اصلاً خود لفظ به همین معنی است.) این رنگ، رنگ خون و قیام است و نشان دهنده ی نگاه شاه اسماعیل به شیعه که به درستی وزیرکی از سوی او انتخاب شده است. این وجه آرمانی و ایدئولوژیک قضیه است اما موضوع دیگر این است که شاه اسماعیل در حالی حکومت ایران را در دست گرفت که این کشور به شدت از سوی عثمانی به خصوص تهدید می شوند بنابراین برای متمایز کردن خود از آن حکومت و نیز پیدا کردن ایدئولوژی ای جهت اتحاد مردم و برانگیختن آنها از این مذهب استفاده کرد. همچنین شاه برای مبارزه با عثمانی که سنی بود نمی توانست از قزلباش سنی بهره گیرد بلکه باید ابتدا انها شیعه می کرد و سپس از آنها برای جنگ بهره می گرفت. در این میان روحانیون که به قول دکتر تاج بخش "سپاه دین " بودند در متمایز کردن دین ایران از دین عثمانی نقش مهمی داشتند. برای دریافتن اهمیت روحانیت در این زمان کافی است به اهمیت شیعه در ایجاد، ماندگاری و هویت یابی دولت صفوی واقف شویم که در بالا ذکر آن رفت. ناگفته نماند که شاه اسماعیل برای ایجاد وحدت ملی دو راه داشت یا یک قوم سازی ایران  که  هزارها آدم کشته می شدند یا یک دین سازی  بنابراین دومی را ترجیح داد و برای این کار نه به قزلباش که به سپاه مخصوص آن یعنی روحانیون مراجعه کرد.

 

روحانیت: دسته بندی ها، اثرات و اثر پذیری ها

روحانیت در این دوره سلسله مراتب پیدا می کند که در راس آن صدر قرار دارد و ملا بالاترین مقام است و سپس شیخ الاسلام و بعد قاضی و امام جماعت که در نهایت قرار دارد اینها هر کدام وظایف خاص خود را داشته اند و به امور دینی و دنیوی مردم می پرداختند : فتوی می داده اند  حدیث میگفته اند حدیث جعل می کرده اند موعظه می کر ده اند ونان میخورده اند وبه اختلافات مردم رسیدگی می کرده اند          نام اینها را "    روحانیت           ناتمیز" می گذارم روحانیتی که رسمی است و معنویت رسمی ! تبلیغ می کند. البته پیش می آمد که « روحانیون تمیز» نیز بنا به مصلحت یا عدم تدبیر در این دسته قرار می گرفته اند که بسیار هم از لحاظ علمی و معنوی بلند مرتبه بوده اند در واقع به خاطر رسمی شدن شیعه و نیز امنیت حاصل از حکومت صفوی و برای قدردانی تن به رسمی شدن می داده اند مثل شیخ بهایی که عاقبت نتوانست تحمل کند و از شیخ الاسلامی استعفا داد. به هر حال روحانیتی که " شغل" باشد نا تمیز  است، روحانی ای که شغلی غیر از موعظه و خطابه و نقل حدیث ندارد برای من قابل قبول نیست. این یعنی اینکه او وقتی شغل وارد بعد به دنبال ارتقا شغلی می گردد و برای درآمد کافی کارهایی می کند که نباید و اولین ضربه ی این اتفاق بر پیکر دین خواهد خورد. همچنین روحانیت نا تمیز به خاطر برداشت عقیم، سطحی و قشری که نسبت به دین دارد چرا که برای یک روحانی " شاغل " بیش از این نیاز نیست باعث رواج قشری نگری در جامعه می شود و نیز براحتی بازیچه ی دست منفعت جویان سیاسی و اقتصادی. این است که ما شاهد صدور حکم تکفیر برای برترین روحانیون مثل ملاصدرا هستیم. شاه نیز به روحانیون و دین احترام می گذارد و البته اگر میل اش بخواهد، نمی گذارد. به هر حال در کشور ایران با مردم دین مدارش اینکه شاه که از آن ذهنیتی بد در ذهن مردم است که خون می ریزد و جفا می کند با روحانی که ذهنیتی خوب از آن در مردم قرار دارد که مدافع منافع مردم است مهر تا ییدی است بر سلطنت و ماندگاری آن پس پذیرش آن را حتی در حالتی که شاه از اصول و فروع دینی عدول می کند آسانتر می کند. البته دسته ای از روحانیت هم خارج از دستگاه رسمی بودند و برخی مخالف و برخی موافق. عده ای از روحانیون با حکومت دینی به معنای عام آن موافق بودند اما با حکومت صفوی نه. چرا که شاه را حائز شرایط نمی دانسته اند از همین جا بود که به فکر این افتادند که حکومت دینی باشد ولی شاه نباشد و بعدها فقیه اعلم را جایگزین کردند. در این دوره هر چند روحانیون نفوذ زیادی دارند اما نه بیشتر از شاه و هر کدامشان و مقامشان به میل و هوس و گاهی تدبیر و سیاست شاه بستگی داشت.

حکومت صفوی: مذهب سیاسی یا سیاست مذهبی

صفویه ایدئولوژی حکومت " مذهب سیاسی" نداشته اند بلکه استراتژی حکومت " سیاست مذهبی " داشته اند. مثلا شرح داده شد که چرا شاه اسماعیل تشیع را انتخاب کرد دلایل احساسی، عقیدتی و سیاسی باعث آن بود. اما با توجه به کارهای خلاف مذهب زیاذی که شاهان صفوی مرتکب می شده اند انتساب لقب مذهب سیاسی به حکومت آنها و ایدئولوژی حکومت آنها مناسب نیست. در این دوره احکام اسلام در جامعه پیاده می شد اما شاه ، شاه است وقتی قدرتی نامحدود وجود داشته باشد که بتواند بالاترین مقامات روحانی و اصیل ترین اصول و فروع دینی را کنار گذاشته و زیر پا گذارد. فساد ( اکثرا ) بوجود می آید و هر لحظه حکومت و ایدئولوژی آن بیشتر به سمت " سیاست مذهبی " پیش می رود. در واقع نمی توان هم دین را پاس داشت چون اگر نباشد مشروعیت در خطر می افتد و هم هر نوع کار خلاف دین انجام داد. این پارادوکس از دلایل انقراض سلسله ی مقتدر صفوی است. با رجوع به اخلاقیات فردی تک تک شاهان صفوی که در آن می خوارگی و زنبارگی و جنایات خانوادگی و کشوری وجود دارد بهتر می توان این بحث را درک کرد. در حقیقت شعار شاهان صفوی این بوده است که کار حکومت را به قیصر و کار دین را باز هم به قیصر واگذار تا هر چه می خواهد بکند و توجیه قوی داشته باشد. اوج سیاست مذهبی در اوج دوران صفوی یعنی حکومت شاه عباس رخ داده است. او به طور مشخص حوزه ی دین سیاست را از هم تفکیک کرد. او به طرز زیرکانه ای به روحانیت احترام می گذاشت و حتی به اقلیت های مذهبی نیز اجازه هر کاری می داد و این در راستای سیاست و روابط خارجی او با کشور های هم دین این اقلیت ها بود. رفتار خلاف شرع شاهان و گسترش آن برای مردم ثابت کرد که از نسل علی بودن یک چیز است و علی وار بودن چیز دیگر.

بحثی تطبیقی در باب حکومت صفویه و جمهوری اسلامی

برخی ریشه ی جمهوری اسلامی و شکل گیری آن را به صورت ایدئولوژی ولایت فقیه در حکومت صفویه می دانند. چرا که هر دو با شعار مذهب سیاسی آمدند و هر دو از عهده بر نیامدند. صفویه اعتراف کرد و عملا تقسیم بندی کرد ولی جمهوری اسلامی همچنان از رو نمی رود و مدام بر کوس خالی مذهب سیاسی می زند. در زمان حکومت صفویه روحانیت همراه شاه بود و در کنار حکومت و اینک صاحب حکومت است. در حکومت صفوی فشار هنجاری دینی بود که از سوی جامعه اعمال می شد. اینجا در جمهوری اسلامی فشار دینی رسمی است مانند حجاب در هر دو جامعه- بنابر  این که هر   وقت     فشار دینی زیاد شود ریا افزایش می یابد - ریا و نفاق در جامعه تزاید یافت و قشری نگر  ی رواج پیدا کرد. آنجا بی تدبیری ها به پای شاه و دستگاه دیوانی نوشته می شد و اینجا مستقیم در پرونده ی روحانیت ضبط می شود(نزد مردم) و در نتیجه جایگاه دین بیشتر متضرر می شود، در حکومت صفوی با سیل فرهنگ خارجی روبرو نبودند اینجا هستند و مانده اند که چه بکنند. آنجا خودشان خودشان بودند، اقتصادشان، سیاستشان و... دست خودشان بود اینجا همه چیز دارد جهانی می شود و عصر آن استقلاب سپری شده و این نیز معضلی است برای اینها، منظورم شرایط خارجی است و شرایط جهانی که به صورت اساسی دگرگون شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

1-    تاج بخش، احمد، 1372، تاریخ صفویه، شیراز: انتشارات « نوید شیراز» ، چاپ اول.

2-    زرین کوب، عبدالحسین، 1381،  تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت صفوی، تهران : انتشارات سخن، چاپ چهارم.

3-    راوندی، مرتضی، (1356) 2536، تاریخ اجتماعی ایران جلد 2. تهران: انتشارات امیر کبیر، چاپ سوم.

4-    رواندی، مرتضی، (1357) 2537، تاریخ اجتماعی ایران جلد 3. تهران: انتشارات امیر کبیر، چاپ سوم.

5-    فوران، جان 1383، مقاومت شکنده ، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، تهران: مؤسسه ی خدمات فرهنگی رسا، چاپ پنجم.

6-    طباطبایی ، سید جواد، 84، دیباچه ای بر نظریه ی انحطاط ایران ، تهران : نگاه معاصر ، چاپ 4.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:5  توسط ابولفضل حاجی زاده  | 

«ارزش» در نظریه‌ی جامعه‌شناسی

برای خواندن مقاله ی این هفته که مقاله ی من است روی لینک زیر کلیک کنید.

http://www.salar.kajweb.com/

ضمنن جلسه ی آینده در روز ۴شنبه (اگر اشتباه نکنم)۲۱تیرماه ساعت ۶ بعد از ظهر برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 22:25  توسط سالار.ا.ن.کاشانی  | 

از تجدید نسل تا تجارت سکس

اگر تأمل در دنياي امروز و درك اندكي از پيچيدگي ها و وقايع آن را در مقابل آنچه كه از روزگار باستان مي دانيم قرار دهيم احتمالا قبل از اينكه حكم به خوشبختي يا تيره بختي بشر كنيم از تبيين تحولات زندگي او سؤال خواهيم كرد. از اينكه كه رابطه جنسي كه زماني ضرورتي براي بقاي نسل بود چگونه تبديل به صنعتي پررونق و تجارتي پر سود مي شود و انسان معاصر از دريچه آزادي به گذشتكان خود ريشخند مي زند.

جامعه پيشا مدرن اسير سنتها و مقهور تابوهايي است كه در طول قرون شكل گرفته و تبديل به فرهنگ مسلط و حاكم شده است. سلطه اين فرهنگ در سايه اقتدار اديان ابراهيمي كه آنان نيز در زمينه روابط جنسي قوانين خشك و محكمي داشتند، بشر سنتي را در برابر يك«نه»ي بزرگ قرار مي داد. در واقع مأخذ استواري در عهد عتيق بر ضد انحرافاتي چون فحشا و روسپيگري وجود داشت. پدران يهودي از فاحشه شدن دخترانشان جلوگيري مي كردند و نويسندگان مسيحي روسپيگري را عملي شيطاني مي دانستند. توماس آكويناس روسپي را چون لجن دريا و فاضلاب خانه مي دانست كه اگر جلوي آن گرفته نشود خانه را به منجلاب مي كشاند. ديدگاه مسلط كليسا همه رفتارهاي جنسي را گناه مي دانست و آن را به حداقل لازم براي به دنيا آوردن فرزند محدود مي كرد. اسلام نيز جز در چارچوب عقد ازدواج،آن هم با شرايط خاص، روابط جنسي را مجاز نمي دانست.

اما اين تنها يك روي سكه است. حقيقت اين است كه روسپيگري از كهنترين و با سابقه ترين انحرافات بشري است كه متجاوز از چهار هزار سال پيش در مصر از آن نام برده شده است. در سرزمينهاي ديگر نيز كم و بيش به همين شكل است. هرودوت (1336:275)مي نويسد:«زنان شهر بابل خواه عفيفه و صالحه و خواه زانيه و طالحه بايد يك مرتبه به معبد زهره رفته مجانا و بالاعوض خود را تسليم مرد بيگانه نمايند.اگر كسي پولي داد بايد آن وجه را به خزانه دار معبد بسپارند تا به مصارف خيريه برساند.» همچنين دموستن (1367:338) درباره جامعه يونان مي نويسد:«از فواحش تمتع مي بريم.با كنيزكان و زنان غير مشروع خود در اوقات روز سلامت جسم خويش را تأمين مي كنيم و زنانمان فرزندان مشروع برايمان مي آورند و وفادارانه خانه هايمان را حفظ و حراست مي كنند.» روميان نيز مانند يونانيان توسل مردان را به روسپيان به سهولت مي بخشودند. اين حرفه را قانون به رسميت مي شناخت ولي آن را محدود كرده بود. فاحشه خانه به موجب قانون خارج از حصار شهر قرار داشت و فقط شبها مي توانست مشتري بپذيرد. در هندوستان روسپيگري به طور كلي محدود به معابد بود. رسمي كه به مرور ايام جنبه تقدس پيدا كرده بود آن بود كه گاه و بي گاه زنان متشخص يكي از دختران خود را وقف پيشه روسپيگري معابد مي كردند. به گفته دوبوآ در توصيف معابد جنوب هندوستان، در مواردي معابد به روسپي خانه هاي محض تبديل شده بود. بايد توجه داشت كه فحشا و روسپيگري در روزگار باستان در بيشتر موارد ارتباط نزديك با مواضع اعتقادي داشت. مثلا مصريان و بابليان بر اين باور بودند كه رابطه جنسي با يك كشيش موجب نزديكي به خدا مي شود.

در اروپاي قرون وسطي با وجود سختگيري هاي كليسا كه در بعضي جاها ديدگاهش تقدس مآبي و رياكاري بي اندازه ايجاد مي كرد، مذاهب و فرقه هاي مسيحي بعضا ديدگاه متفاوتي داشتند. جامعه نيز بري از روابط جنسي آزاد نبود و اين روابط پيش از ازدواج و خارج از زناشويي در بسياري از نواحي اروپاي قرون وسطي در ميان مردم فقير و ثروتمند معمول بود. ميزان روابط نامشروع در بسياري از نواحي اروپا (به ويژه اروپاي مركزي) بر حسب استانداردهاي امروزي فوق العاده زياد بود. در قرن نوزده نظريات پزشكي تا حدي جايگزين آموزه هاي كليسا شد كه آنها نيز سختگيرانه بود. به نظر گيدنز آزادي جنسي در جوامعي كه بسيار سختگير بودند بيشتر رواج مي يابد. هر چند كه در همه موارد اين گونه نيست. به عقيده او بسياري از جوامع سنتي از روزگار باستان تا امروز از اين نظر به مراتب بيش از غرب آزاد بوده اند.

با همه اين اوصاف جهان كنوني و دگرگوني هاي ثانيه اي آن قابل مقايسه با دنياي قديم نيست. در واقع تحولاتي كه در جريان رنسانس و سپس انقلاب صنعتي و در نهايت مدرنيسم در اروپا اتفاق افتاد و موجب رشد روزافزون علم و تكنولوژي و غلبه اومانيسم، راسيوناليسم، انديويدواليسم، ليبراليسم و... بر مكاتب و نظريات پيشين شد، زندگي بشر را نيز در همه عرصه ها متحول كرد. آزادي فردي و نبود هيچ حد و مرزي جز آزادي ديگران براي حقوق فردي انسانها، مبناي ساختن دنياي جديد قرار گرفت. تابوها يكي پس از ديگري فرو ريخت و پيشرفت دانش و ارائه فناوري هاي جديد, موجب شد تا انسان قرن بيست و يكمي خود را قدرتمندتر از هميشه ببيند.

براي درك بهتر موضوع نگاهي به روابط جنسي در جهان كنوني از منظري خاص مي اندازيم. با رويكردي اقتصادي اجتماعي و به طور دقيق از دريچه جامعه شناسي اقتصادي مي توان آن را در دو حوزه اصلي دنبال كرد.

حوزه اول پورنوگرافي تجاري است كه در بر گيرنده محصولات رسانه اي و به طور مشخص رسانه هاي تصويري و نوشتاري است. اگر بخواهيم مدل آن را در قالب فرايندهاي اقتصادي ترسيم كنيم بايستي نوع كالا, عرضه, تقاضا و همچنين واسطه توزيع را معين كنيم. كالا در اين مدل سكس در قالب تصوير و نوشتار است. در باب عرضه مي توان به تفكيك از هويت عرضه كننده, حوزه جغرافيايي عرضه و از همه مهمتر شكل عرضه صحبت كرد. اشكال متنوعي از محصولات شامل شبكه هاي تلويزيوني, سايت هاي اينترنتي, تبليغات تصويري به هر نحو, شوها و تصاوير برخي خواننده ها و گروهها, فيلم ها, وبلاگ ها, مجلات, كتاب ها و ... اغلب توسطزمراكز و كمپاني هايي كه در همين زمينه كار مي كنند و بيشتر در حوزه هاي اروپا و امريكاي شمالي وتا حدودي هم در آسيا, استراليا و امريكاي لاتين توليد مي شود. در مورد تقاضا نيز مي توان با توسل به فاكتورهايي چون سن, جنس, فرهنگ جامعه و حوزه جغرافيايي تقاضا تا حدي آن را تبيين كرد. بايد گفت طيف سني جوان و نوجوان و حتي كودكان در مركزيت تقاضا قرار دارند و غلبه با جنس مذكر است.جوامع سنتي كه پيوندهاي اخلاقي در آنها كم و بيش قوي است نسبت به كشورهاي توليد كننده در اين زمينه آسيب پذيرترند و دچار شدت و كثرت مصرف هستند.

واسطه بين توليد و مصرف هم چيزي جز ابزارهاي ارتباطي نيست. نا گفته نماند كه عرضه كننده اصلي را بايد انسان و خاصه جنس مؤنث دانست و مراكز توليد كننده را هم عرضه كننده و هم به نوعي واسط به شمار آورد. در حقيقت رسانه ها و نقش توليدكنندگي آنها كه توانايي به نمايش گذاشتن تنوع و جذابيت و ارضاي كنجكاوي هاي ذهني افراد را دارا مي باشند، عاملي در جهت تبديل سكس به تجارتي پر سود بوده است. اساسا يكي از تفاوتهاي پورنو با ديگر كالاها دراين است كه ساير كالاهاي مصرفي مصداق ها و اشكال متفاوت تأمين يك نياز واحد هستند و پس از تبليغات رسانه اي و ايجاد احساس نياز، بازار مصرف خود را پيدا مي كنند.در صورتيكه پورنو كمتر نياز به تبليغ دارد و توليد، مستقيما به مصرف مي رسد. به عنوان مثال سرايت پورنو به صنعت بي سيم موجب شده است در اروپا سالانه حدود صد ميليون دلار صرف خريد پورنوگرافي موبايل شود و پيش بيني مي شود تا سال 2009 به صد و نود و شش ميليون دلار برسد. اين مسئله اعتراض فعالان اين عرصه ، خاصه فعالان حقوق كودك را در پي داشته و باعث شده است كه در كشوري همچون انگلستان براي فروش گوشي هايي كه امكان اتصال به اينترنت را دارند، شرط سني گذاشته شود. ديگر اينكه ارزش فروش فيلم هاي مستهجن در امريكا در سال 2005 بيش از دوازده ميليارد دلار برآورد شده است و اين بيش از مقداري است كه امريكايي ها صرف ورزش مي كنند. تقاضا آنقدر زياد است كه برخي از شركت‌هاي بزرگ آمريكايي مانند «جنرال موتورز»، «ماريوت» و «تيم وارنر»، هم‌اكنون ميليون‌ها نسخه را به فروش مي‌رسانند. بهترين مكان براي مشاهده اين صنعت، «لاس وگاس» است كه بيش از 200 شركت توليدكننده اين محصولات زير يك سقف گرد آمده و آخرين توليدات خود را در اختيار عموم قرار مي‌دهند. كمي زودتر از پيش بيني انجمن تحقيقات ملي امريكا، درآمد ساليانه سايت هاي پورنوگرافي از مجموع درآمد مشترك سه ورزش عمده و پر طرفدار فوتبال، بيسبال و بسكتبال و يا از جمع درآمد خالص سه شبكه تلويزيوني سراسري امريكا ABC، NBCو CBS بيشتر شده، به بيش از شش و نيم ميليارد دلار رسيده است. سن استفاده از پورنوگرافي بسيار پايين آمده و كلمه سكس بيشترين تعداد موضوعي كاوش در موتورهاي جستجو است. جستجوي كلمه SEX در سايت گوگل افزون بر هشتاد ميليون صفحه را ليست مي كند و سه حرف XXX آدرس هفتاد و شش ميليون سايت را نشان مي دهد.

به هر حال گسترش اين ابزارها كه امكان انتقال انبوهي از داده ها را در حجمي اندك و با سرعت و سهولت زياد در جهاني بدون مرز فراهم مي كنند، خود به عاملي در جهت افزايش مصرف به خصوص در جوامع سنتي تر بدل مي شوند.

آنچه در كشورهاي جهان سومي چون ايران روي مي دهد اين است كه اولا به دليل فراهم بودن زمينه هاي قاچاق و عدم نظارت قانوني، اين محصولات اغلب بدون پرداخت هزينه هاي مادي در دسترس قرار مي گيرد و اين خود روند مصرف را تسهيل مي كند. ثانيا به دليل تابو بودن اين قضيه و نبود آموزشهاي لازم، روي آوردن به پورنوگرافي براي ارضاي حس كنجكاوي بالاخص در سنين پايين به شدت زياد مي شود كه اين مي تواند اثرات مخربي چون رفتارهاي جنسي پر خطر و خشونت آميز، افزايش ميزان تجاوزهاي جنسي و همينطور القاي ديدي غلط نسبت به جنس مخالف، خانواده و برخي شغل ها كه از اثرات داستان هاي سكس است، داشته باشد. و ثالثا الگوهايي كه در فرهنگ ها و جوامع مختلف، سكس و يا تمايل به آن تلقي مي شوند متفاوت هستند. با توجه به اينكه اين مسئله در فرهنگهاي سنتي حساستر و شامل طيف وسيعتري از روابط است مي توان به آسيب پذيري اين جوامع در مواجهه با الگوهايي كه در سيستم هاي بازتر آزادتر وجود دارد، اشاره كرد.

حوزه دوم فحشا و روسپيگري است كه شامل بهره بصري و جنسي بي واسطه است. مدل اقتصادي آن البته با رويكردي جنسيتي به اين شكل است كه معمولا تقاضا از طرف جنس مذكر و عرضه از جانب مؤنث است كه خود در عين حال كالا واقع مي شود.طبيعتا افراد؛ مراكز و ابزارهايي نيز واسط و رابط هستند.روسپيگري امروزه به اشكال ممختلفي وجود دارد. پل.ج.گلدستين روسپيگري را بر حسب تعهد شغلي و زمينه شغلي طبقه بندي كرده است. تعهد به فراواني اشتغال زن به روسپيگري اطلاق مي شود كه بر حسب آن زناني كه موقتا و نامنظم براي كمك به درآمدشان به اين كار روي مي آورند از زناني كه به طور مستمر به اين كار اشتغال دارند جدا مي شوند. زمينه شغلي مربوط به نوع محيط كار و فرآيند كنش متقابلي است كه زن در آن شركت دارد. براين اساس مواردي چون فاحشه هاي خياباني، شبكه دختران تلفني، روسپيان خانگي و روسپيان سالن هاي ماساژ و سكس از يكديگر تفكيك مي شوند.

اين حوزه همان طور كه گفتيم سابقه اي كهن دارد و در گذشته نيز وجود داشته، اما با آنچه در زمان ما به اين نام شناخته مي شود تفاوت ها ي مهمي دارد. اولين تفاوت در انگيزه هاي روي آوردن به آن است. چنان كه گفتيم در گذشته هاي دور اين كار بيشتر ريشه هاي اعتقادي داشت و اكثر كساني هم كه در برابر پاداشهاي اقتصادي خواهش هاي جنسي را برآوده مي كردند، روسپيان درباري، معشوقه هاي خانگي و يا كنيزان بودند. در حاليكه امروزه فقر و علل اقتصادي برجسته تر است، هر چند كه توجيه كننده همه موارد نيست. يكي از جنبه هاي روسپيگري امروز اين است كه زن ها و مشتريانشان معمولا براي يكديگر ناشناخته اند و رابطه در آغاز بر اساس آشنايي شخصي برقرار نمي گردد. چنين وضعي در دوره هاي پيشين وجود نداشت. بايد گفت روسپيگري با فروپاشي اجتماعات كوچك محلي، توسعه نواحي شهري بزرگ و غير شخصي و تجاري شدن روابط اجتماعي ارتباط مستقيم دارد. در اجتماعات كوچك قديمي همان نماياني روابط جنسي سبب كنترل آنها مي گرديد. در حاليكه در برخي كشورهاي امروزي همچون بلژيك روسپي ها مي توانند به طور شفاف با اعلام درآمدشان و پرداخت ماليات از امكانات و تسهيلات ديگر حرفه هاي آزاد مثل بيمه و بازنشستگي و ... بهره مند شوند.

پديده هايي مانند قاچاق زنان و دختران، توريسم جنسي و فرار دختران از خانه نيز معمولا زمينه ساز بروز فحشا هستند. قاچاقچيان با وعده هاي گوناگوني چون شغل مناسب و پر درآمد، قول ازدواج، فرزندخواندگي و ... زنان و دختران را فريب مي دهند. بسياري از اين مهاجران غير قانوني به چنگ باندهاي بين المللي فحشا مي افتند و به روسپي خانه ها، كلوپ هاي رقص برهنه، سالن هاي سكس و ... منتقل مي شوند. آنها گاهي تا پايان عمر براي پرداخت بدهي هايشان و يا تأمين مواد در صورت معتاد شدن مجبور به اين كار هستند. طيف وسيعي از اين مهاجران را دختران فراري تشكيل مي دهند كه از حداقل پشتوانه هاي اجتماعي هم برخوردار نيستند.توريسم جنسي نيز كشورهايي همچون تايلند را تبديل به مراكزي پر سود در اين زمينه كرده است. حتي جام جهاني فوتبال نيز مصون نمي ماند و تنها چهار صد هزار فاحشه از اروپاي شرقي راهي آلمان مي شوند تا در كشوري كه فحشا در آن قانوني است، كسب درآمد كنند.

نكته پاياني و البته بسيار مهم محوريت جنس مؤنث در ميدان عرضه و مركزيت جنس مذكر در عرصه تقاضا است كه الگوي كلاسيك ارتباط دو جنس ( مذكر:خواهان-- مؤنث :خواسته) را باز توليد مي كند. اين مسئله همواره مورد اعتراض فمنيست ها بوده و اكثر آنها با رد توجيه هاي زيست شناختي و رواني، ايدئولوژي مردسالار و مناسبات مردسالارانه را عامل تداوم اين الگو مي دانند.

 

منابع:

۱. گيدنز ، آنتوني / (1384) / جامعه شناسي / ترجمه منوچهر صبوري / تهران / نشر ني

۲. دورانت ، ويل / (1367) / قيصرو مسيح / ترجمه حميد عنايت و ديگران / تهران / سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي

۳. دورانت ، ويل / (1367) / مشرق زمين گاهواره تمدن / ترجمه احمد آرام و ديگران / سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي

۴. آبوت ، پاملا و والاس ، كلر / (1380) / جامعه شناسي زنان / ترجمه منيژه نجم عراقي / تهران / نشر ني

۵. ستوده ، هدايت ا... / (1372) / مقدمه اي بر آسب هاي اجتماعي / تهران / انتشارات آواي نصر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 16:34  توسط محسن جعفری مقدم  | 

جامعه شناسی و دنیای امروز

در تاریخ ۲۵/۲/۸۵ مناظره ای پیرامون جایگاه جامعه شناسی در جهان امروز با دعوت از دکتر آزاد و دکتر فیاض در دانشکده علوم اجتماعی بر گزار شد که دکتر آزاد به دلایلی در این برنامه حاضر نشد و دکتر فیاض ادعاهای خود را مطرح کرد. برای دیدن متن این سخنرانی اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:36  توسط محسن جعفری مقدم  | 

شریعتی و روشنفکری دینی

   مقدمه

اول؛ ماجرای ما و شریعتی

از شریعتی بسیار گفته اندو نوشته اند و کم شنیده ایم و خوانده ایم (!) از جمله شخصیت هایی که چه در زمان حیات و چه پس از شهادت همواره مورد بحث و مناقشه و بازخوانی قرار گرفته است بی شک اوست. عده ای از او بتی ساخته اند و شریعتی ست اند و عده ای دیگر در خرد کردن و تحقیر کردن شخصیت او کم نگذاشته اند و بزرگان تاریخ همگی چنین وضعیتی را کم و بیش از سر گذرانده اند. نگاه من به شریعتی به چشم میراث گرانبهایی است که باید آنرا سبک کرد و بنابر آرزوی خودش او را فهمید نه اینکه او را قبول کرد. ما به شریعتی نیاز داریم چرا که شریعتی نیاز ما را درک کرده بود و برای آن راه حل ارائه کرده است.

دوم؛ ماجرای من و شریعتی

در ایران با شریعتی آشنا شدن سخت نیست. یادم است در گروهی از جوانان روستای مان که همگی دانشجو بودند و یا درحال شدن بودند(!) عضو شده بودم در حالی که دانش آموز بودم از همانجا با شریعتی و صحبتهایش آشنا شدم جالب اینکه حرفهای نقل شده از او را خوب می فهمیدم و انگار تلنگری بر ذهنم می خورد هر گاه که از او صحبتی نقل می شد. اولین کتابی که از او خواندم "بازگشت" بود. هرچند آن زمان بعضی جاها آن را فهم نمی کردم اما شده بود تلنگر ذهنم و این را دوست داشتم.

 

 

سوم؛ زیره، کرمان و این تحقیق

شاید این تحقیق هیچ چیز تازه ای برای شما نداشته باشد و در واقع زیره به کرمان بردن باشد اما برای من چیزهای بسیار جالب و بدیعی داشت گاهی به نکات تازه ای بر خوردم و کیفور شدم و گاهی از خواندن برخی وجوه شخصیتی او بر خود لرزیدم و حتی تا آستانه ی اشک رفتم وقتی اثر کتاب " فاطمه، فاطمه است " او را بر دختری از سران نظامی خواندم. دوست داشتم وقت بسیار زیادتری داشتم و با آسودگی خاطر تحقیق جامع تری انجام می دادم. شریعتی از اینکه دو سالی را کار مثبت انجام نداده بود خجالت می کشید و من هم به خاطر نقص عظیم این کار خجل ام.

تاریخچه ی روشنفکری و روشنفکر و بحثی در اینها

محل تولد روشنفکری غرب است و البته از مدرنیته به این طرف. روشنفکری حاصل برخورد جریان سنتی قرون وسطایی تفکر ـ که انحصاری بود و چارچوب مشخصی داشت و زور کشیش بالای سر آن بود و ... ـ و جریان نویی بود که بوسیله اندیشمندان آزاد ـ آزاد از قید کلیسا ـ ایجاد شده بود. پس روشنفکری خود حاصل تضاد است ( البته در غرب ).

البته درزمان قرون وسطی افرادی وجود داشتند که کار فکری می کردند و دیگران را در فکر خود شریک می کردند به اینها " روشنفکر " گفته می شد. صرف انجام کار فکری به این نام خوانده می شدند[1](کاظمی: 11:83 )

همزمان با گسترش دانشگاهها در غرب و بوجود آمدن طیفی از اندیشمندان که خارج از نفوذ کلیسا و تعلیمات آن بودند روشنفکری به معنای مدرن آن آفریده شد و به وجود آمد. همه ی افراد عصر روشنگری از این دست بودند[2] (کاظمی: 11:83 ) این سنت روشنفکری در فرانسه جلای دیگر گرفت و به شدت انتقادی شد( کاظمی: 11:83). از اکتبر 1884 و در پی پرونده ی دریفولی ـ که متهم به خیانت به کشور شده بود و محکوم ـ و بیانیۀ  معروف روشنفکران فرهیخته یا هنرمند یا دانشمند و فیلسوف بلکه کسی که امکانات حرفه ای خویش را در خارج از جایگاه خود در اختیار منافع گسترده ی همگانی می گذارد (کاظمی: 12:83 ).

از آنجا که روشنفکری مقوله ای نو بوده و از آن مهم تر در مقابل یک کهنه ی پر ادعا قد علم کرده است بنابراین باید انتظار آن را داشت که انواع تکفیر ها و طردها و نفی بلدها، دارزدن ها و ... برای روشنفکران پیش بیاید که البته به وفور اتفاق افتاده است. شاید هیچ دسته ای همچون روشنفکران اینقدر تاوان پس نداده باشد و البته این به نظر من یک قانون است "که هر تغییری تاوانی دارد."

روشنفکری محصول زمان خود بود بعد از شکی که در طی جنگهای صلیبی از سوی مسلمانان به اروپاییان در مورد علم و دانش و نو اندیشی وارد شد عده ای را شدیداً به فکر انداخت که چرا ما اینگونه ایم و چرا آنها گونه ای دیگر ( برتر ) در واقع می خواهم بگویمبود[3] که روشنفکر نه تنها به عنوان فردی  روشنفکری اساساً بومی است یعنی آنکه عده ای در کشور خود، خود را عقب یافتند نسبت به برخی دیگر در کشورهایی دیگر و در نتیجه شروع به فکر و سعی در ایجاد تغییر کردند.

دومین ادعای من این است روشنفکری در اروپا با " بازگشت به خویشتن " آغاز شد آری! روشنفکری در اروپا خواست به دوران یونان باز گردد و چه پلی بهتر از مسلمین.

سومین ادعای من در مورد روشنفکری در اروپا این است که اساساً این روشنفکری دینی بود یعنی آنکه یک دغدغه ی روشنفکران دین بود و این که دینی مناسب دوران عرضه کنند هر چند روشنفکر دیندار گفتمان آنزمان بوده است تا روشنفکر دینی. اما باید در نظر گرفت که در طول زمان این صبقه ی دینی بودن و دیندار بودن ( حداقل ) برای روشنفکری در اروپا کمرنگ و کم رنگ تر شد.

تعریف و تحدید روشنفکر

از روشنفکر تعاریف متعددی را افراد متعدد بیان داشته اند. در اینجا با بیان چند نمونه قصد آن دارم تا این مفهوم را روشنتر کنم.

ادوارد سعید: روشنفکر نماینده ی همه ی آن مردم و همه ی آن مباحثی است که در فرآیند جریان عادی یا فراموش شده اند و یا به زیر قالیچه رانده شده اند( کاظمی: 83 )

فوکو: روشنفکر کسی است که باید بر علیه اشکال مختلف قدرتی مبارزه کند که خود او نیز هم موضوع و هم ابزار آ« است. ( کاظمی: 83 )

آناتول فرانس: روشنفکر کسی است که بی آنکه تکلیفی سیاسی به عهده ی او باشد در امور دخالت می کند و نقد می کند، اموری که به منافع و مصالح عمومی جامعه بستگی دارد (کاظمی: 17:83 ) (نقل از سعید 1378)

و البته تعاریف بسیار زیاد دیگری که وجود دارد.

روشنفکر؛ تحدید آن از سوی شریعتی

در اکثر تعاریفی که از روشنفکر ارائه می شود روشنفکری یک امر پسینی محسوب می شود یعنی اول فرد چیز دیگری باید باشد تا بعد بتواند روشنفکر بشود و آن چیز دیگر صاحب دانش یا معرفتی بودن است. تحصیلات حوزوی یا دانشگاهی ( به خصوص ) داشتن است. چرا که روشنفکر قرار است فردی آگاه باشد. آگاه از چه؟ آگاه از زمان خود، آگاه از زبان زمان خود، آگاه از جامعه ی خود و آگاه از آنچه در جهان می گذرد و باید پذیرفت که یک فرد امی ولو اینکه منتقد باشد را نمی توان در زمره ی روشنفکران به حساب آورد. اما شریعتی این کار را کرده است. چرا؟ روشنفکری دینی دوره ای را که شریعتی در آن زیست می کرده و خود او نیز فرد شاخص آن بوده دورۀ  " مکتب سازی و تدوین ایدئولوژی " که بیشتر معطوف به دهه ی 40 و 50 در ایران است نام نهادند دوره ای که روشنفکر ایدولوژیک دینی سر بر می آورد(کاظمی: 99:83 ).

شریعتی در پی آگاه کردن مردم است برای انقلاب برای گرفتن حق و برای بازگشت به خویش. شریعتی در جایی می گوید « روشنفکر کسی است که انتقاد می کند و وضع موجود را بر نمی تابد». با این تعریف محدوده ی روشنفکری بسیار وسیع فرض می شود و این با توجه به ایدولوژیک شدن ( و نه بودن) شریعتی قابل قبول است. شریعتی به دنبال این است که به هر خواننده و  القا کند که بپا خیز و منتظر امثال شریعتی نباشی تا روشن ، فکر کنند، تو خودت روشنفکری چون انتقاد می کنی و بنابراین می توانی  تغییر ایجاد کنی . شریعتی انتخاب لغت روشنفکری را به عنوان معادل برای انتلکتوئل ( تحصیل کرده ) نیست و هر انتکتوئلی نیز روشنفکر نیست . با این حساب کاوه ی آهنگر روشنفکر است. کارگری که انتقاد می کند و کارگران دیگر را می شوراند نیز روشنفکر است.

اما در بسیاری از جاهای دیگر وقتی شریعتی از روشنفکر بحث می کند همان عنصر نخبه بودن و صاحب دانش بودن را لحاظ کرده است:

برای روشنفکربودن در کشورهای دست دوم اکنون تنها و تنها یک زبان خارجی و یک کتاب لغت کفایت نمی کند

و ... ( بازگشت صـ 81) و...

به نظر من شریعتی از روشنفکر دو تعریف ارائه کرده است و یا اینکه دو گونه در نظر او بوده است و یا بهتر بگویم دو «جنس» از روشنفکر را مد نظر دارد. اولی کسی است که انتقاد می کند و هیچ وجه پیشینی برای او قائل نیست. در واقع روشنفکر بدون بار مکانی و زمانی خاص آن (اروپا و قرون جدید) بکار می برد. که براساس نظر ضد توصیف گرایان مشکلی ندارد. اما در جنس و معنای دوم او قائل به نخبه ای است که درس خوانده است و شناخت سازماندهی شده دارد . که این خود دو نوع است : لائیک ، مذهبی.

هر کدام از این دو جنس روشنفکر وظایفی و ویژگی هایی دارند. دومی لازم است با روشنفکر جهانی پیوند داشته باشد و مجتهد خلاقِ بدیعی اندیشیِ واقعیت یابِ چاره ساز باشد (بازشگت 56) باشد اما اولی نه فقط کافی است درد را حس کند و تلاشی انجام دهد. اولی به « عصا کشی» نزدیک است و دومی به « راه بلدی». حال من فکر می کنم شریعتی بعد از تفکیک این دو گونه و جنس از روشنفکر به شدت به دنبال ارائه ی یک الگوی« روشنفکر دوگانه» میباشد. روشنفکر ایده آل شریعتی روشنفکری است که هم عصا کش باشد و هم راه بلد و به قول خودش راه بلدی او را به کافه نشینی نکشد و عصا کشی هم نیز او را به عوام گرایی و احساسی بودن سوق ندهد. این مدل به خصوص برای کشورهای دست دوم لازم است چرا که توده ها دچار جهل و بی سوادی اند. همین روشنفکر دوگانه است که می تواند از پسِ رسالتی که شریعتی برای روشنفکر قائل است برآید . او می گوید:

« رسالت روشنفکر وابسته به جوامع دومین: وارد کردن واقعیت های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان است به احساس و آگاهی توده.»

نمی توان پذیرفت که روشنفکر امی بتواند چندان این ناهنجاری ها را تشخیص دهد همانطور که نمی توان پذیرفت که روشنفکر نخبه بتواند اینها را به احساس و آگاهی توده سرایت دهد . بنابراین ضرورت چنین الگویی از اینجا به وضوح مشخص می شود.

حال این روشنفکر ابزاری برای انجام این رسالت (فراتر و مهم تر از وظیفه) نیاز دارد و شریعتی علوم انسانی و اجتماعی را پیشنهاد می کند اما « علوم اجتماعی بومی» و دقیقاً برای همین است که به سمت تاریخ و جامعه شناسی می رود. جالب اینکه اکنون بحث علوم اجتماعی بومی از بحث های بسیار پر طرفدار است و شریعتی آن زمان به لزوم آن پی برده بوده است.

نکته ی دیگری که در اینجا لازم به اشاره می بینم این است که روشنفکری همانطور که قبلاً ذکر کردم حاصل «تضاد » بود ولی روشنفکری در جهان سوم حاصل «برخورد» برخورد جهان پیشرفته و جهان عقب مانده. در این برخورد بود نخبگان کشورهای جهان سوم به ضهف خود پی بردند و خواهان حیران آن شدند. شریعتی با آگاهی از این موضوع به شدت نگران " کپیه بودن " و تقلیدی بودن روشنفکر جهان سومی بود و از آن هراس داشت که این روشنفکر محصول جامعه ی خود نباشد و صرفاً از علوم و دانش غرب مطلع باشد و دیگر هیچ و در واقع بحث بازگشت به خویشتن را به همین دلیل مطرح و بر آن تاکید کرده است.

چرا روشنفکری دینی

الف. جامعه ایرانی: دین در جامعه ی ایرانی در همه ی رخدادها نقش مستقیم و یا غیر مستقیم داشته است. بنابراین عقیده است که شریعتی می گوید « پیشرفت یا پسرفت در ایران در گرو نقشی است که دین بازی می کند. حال او با توجه به این موضوع خواستار این است که روشنفکر دینی باشد نه دین زدا و دین گریز که این یعنی در جا زدن و عقب تر افتادن.

ب. شرایط زمانه: در شرایط زمانی شریعتی در حالی که ایدئولوژی مارکسیستی بیداد می کرد و جوانان را به خصوص به سمت خود می کشاند به خاطر خصلت انقلابی خود شریعتی سر بر آورد که چه نشسته اید که شیعه خود مذهبی انقلابی است ما حسین داریم و زینب و شهادت و ... که به هزار مارکسیسم می ارزد.

ج. یکی از طبقاتی که شریعتی به شدت آنها را نقد می کرد روحانیون بودند او روحانیت به این شکل را برای انجام آن رسالت ذکر شده و نیز انجام پروسه ی بازگشت به خویش کافی نمی داند و قوی نمی داند.  تصویر احکام گرا و  شریعت گرای موجود از مذهب را نمی پسند او البته تحول روحانیت را هم سخت می بیند از این جا است که این رسالت را متوجه روشنفکر آنهم از نوع دینی اش می کند.

البته باید در نظر داشت که روشنفکر دینی با روشنفکر دیندار متفاوت است. اولی به نقش دین در عرصه ی اجتماعی واقف است و در پی اصلاحات و به قول شریعتی « اسلام پویا» است ولی دومی در عین دیندار بودن خواهان آن است که دین به کنار می برود و اعتقاد به جایگزین کردن اصول مدرنیته دارد.

روشنفکر و عمل سیاسی

به نظر من از لحاظ عمل سیاسی دو نوع برخورد از سوی روشنفکران بروز می کند یکی آنکه همنشینی با حکومت می کند و دیگری آنکه نقش انتقادی و هدایتی صرف را می پذیرد. شریعتی هر چند خود از نوع دوم بوده است که این به دلیل شرایط اجتماعی و زمانه بوده اما به نظرم اگر فرصتی مهیا می شد او به حکومت هم وارد می شد چرا که از مصدق به عنوان یکی از پیشوایان خود نام می برد و مصدق کسی است روشنفکری  است . که به درون حکومت می رود و اصطلاحات صورت می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

و آخر این که ....

شریعتی مرد بزرگی است و به سراغ غرب رفت و آنرا شناخت؛ به سراغ ایران آمد و آن را هم شناخت او از همه انتقاد می کند از دیندار و بی دین، زن و مرد، دانشمند و امی، روحانی و روشنفکر ، استاد و دانشجو .... آری او کنش های اجتماعی را ایرانیان را خوب شناخته و «ریا و تقلید و پوکی» آن را به خوبی نمایان کرده است هر چند شاید از لحاظ علمی او نتوانسته باشد هم جانبه کار کند اما از لحاظ شناخت کاملی که از تاریخ و جامعه ی ایرانی دارد کمک شایانی به من دانشجوی علوم اجتماعی می کند اگر اهل تدبر باشیم.  کاش شریعتی زنده می بود و شرق یک متفکر و جامعه شناسی بزرگ به خود می دید او که فوکو و سادتر از به مدح خود برانگیخت حتماً می توانست بسیاری از جامعه شناسان امروزی را به پای درس خود بکشاند و پایه های یک علم اجتماعی بومی را بریزد . نمی دانم حال که او نیست این مسئولیت بر عهده ی کیست؟ اگر او را « اگوست کنت» به حساب آوریم باید بدانیم که بدون مارکسی و دورکهیم و وبر معادل نمی توان به سمت این مهم رفت (البته اگوست کنت نه به لحاظ محتوای کار که بیشتر به لحاظ سرآغاز بودن).ابوالفضل حاجي زاده



1- نقل از لوگوف

2-نقل از باتامور

3- نقا از جهانبگلو

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:0  توسط ابولفضل حاجی زاده  |